|
بسم الله الرحمن الرحیم ما را نظری به غیر الله مباد بر درگه عشق غیر از این راه مباد هر چند که دست ما به جز آه مباد از دامن اهلبیت کوتاه مباد امروز بشارتی عظیمم دادند راهی به صراط مستقیمم دادند وقتی که موذن به نمازم می خواند سجاده ای از جنس نسیمم دادند زان روز که تو اهل نمازم کردی در وادی سجده سرفرازم کردی تا بر قدمت روی نیاز آوردم از منت خلق بی نیازم کردی یک قوم پر از سوز و گدازت خواندند قومی ز نیاز بی نیازت خواندند قوم دگری بریده از راه حجاز ای روح نماز , بی نمازت خواندند
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:37  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم ای نوح ای ولایت کشتی نشین ای موج موج خطبه تو آتشین امروز موج حادثه در دست توست طوفان ما اشارت انگشت توست باز هم تکرار مکر عام و خاص یک علی با بی نهایت عمروعاص یک علی مظلوم همچون جد خویش ظلم هایی دیده اندر حد خویش کیستند این عمروعاصان شقی کفر کیشان به ظاهر متقی ای خداوندان ملک عافیت والیان مسند اشرافیت من یقین دارم مسلمان نیستید چون ولی را تحت فرمان نیستید من در این آشفته بازار شما پرده بر میدارم از کار شما گر شمایان نیستید اهل نفاق مرگ خواهید از خدا بالاتفاق این نماز و روزه و حج و زکات بی ولایت چیست غیر از منکرات جز ولایت وادی ایمن کجاست ایمنی از شر اهریمن کجاست بر ولای مرتضی مومن شوید کز عذاب قهر حق ایمن شوید گفت احمد با علی بیعت کنید یا که در دین خدا بدعت کنید بر ولای مرتضی کافر شدید؟ یا که از مولا مسلمان تر شدید؟ از چه رو چون کوفیان بی ولی خرده میگیرید بر کار علی با علی در بدر بودن شرط نیست ای برادر نهروان در پیش روست یا علی امشب تنور آماده کن امتت را امتحانی ساده کن تا شود معلوم خاص الخاص کیست در دل دریای خون غواص کیست پس از این در تب هنگامه ز پا ننشینم در تب معرکه سرگرم دعا ننشینم نکند مکر بنی صاعده تکرار شود که علی در قفس خانه گرفتار شود بنشین باده به کام دگران خواهد شد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد موریانه چه موزیانه می جوند ریشه های چارچوب انقلاب را
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:36  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم خبر آمد خبری در راه است سر خوش آن دل که از آن آگاه است شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید دست افشان پایکوبان میروم بر در سلطان خوبان میروم میروم بار دگر مستم کند بی سر و بی پا و بی دستم کند میروم کز خویشتن بیرون شوم در پی لیلا رخی مجنون شوم هر که نشناسد امام خویش را بر که بسپارد زمام خویش را دست ساقی چون سر خم را گشود جز محمد هیچ کس آنجا نبود جام آن آیینه را سیراب کرد وز جمالش خویش را بیتاب کرد موج زلف مصطفی را تاب داد ذوالفقار غیرتش را آب داد در پی احمد علی آمد پدید در کف او بود میزان و حدید بوالعجب بین روح حق را در دو جسم هر دو یک معنی ولی کن در دو اسم در حقیقت هر دو یک آیینه اند یک زبان و یک دل و یک سینه اند یک نظر بر پرده نقاش کن تاب گیسوی قلم را فاش کن آفرین گو پنجه معمار را تا نماید بر تو این اسرار را فاش میگوید به ما لوح و قلم از وجود چهارده بی بیش و کم چهارده گیسوی در هم ریخته چهارده ..... فلک آویخته چهارده ماه فلک پرواز کن چهارده خورشید هستی ساز کن
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:35  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم به آواي خروسان سحر خيز سحر سر ميزند از خواب برخيز به آب ديده دل را شستشو كن پس آنگه جانب معشوق رو كن مساجد خانه نور سرورند تجلي گاه آيات حضورند زجا برخيز هنگام حضور است اگر موسي شوي هر گوشه توراست مسلمان بي نمازي ناسپاسيست نماز اول قدم در خود شناسيست تو بنگر گاه قر آن مبين را مروري كن صفات مومنين را نماز آرام جان مومنين است ستون آسمان پيماي دين است خوشا آنان كه داعم در نمازند تمام عمر قائم برنمازند
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:35  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم غدير اي باده گردان ولايت رسولان اللهي مبتلايت ندا آمد ز محراب سماوات به گوش گوشه گيران خرابات رسولي كز غدير خم ننوشد رداي سبز بعثت را نپوشد تمام انبيا ساغر گرفتند شراب از ساقي كوثر گرفتند علي ساقي رندان بلاكش بده جامي كه ميسوزم در آتش مرا آينه صدق و صفا كن تجلي گاه نور مصطفي كن هميشه مادر ياد علي بود كنيز عشق اولاد علي بود
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:34  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم آمد گه شادماني اي مردم آن وعده آسماني اي مردم اي زنده دلان ظهور نزديك است هنگام ظهور نور نزديك است آن ماه به چاه رفته باز آيد قائم به اقامه نماز آيد او كيست همان كه عدل ميزان است كوبنده كل دين ستيزان است او كيست همانكه سخت مي تازد تاكفر نفاق را براندازد اي امت سر فراز مرگ آگاه خون خواه حسين ميرسد از راه مهدي نظري به ما عنايت كن مارا به صراط خود هدايت كن ای مرهم زخم بال جانبازان در هم شکننده زبان بازان از ذکر لب تو کام میگیرم با یاد تو التیام می گیرم مهدی اگر از منتظرانت بودیم چون دیده نرگس نگرانت بودیم با این همه رو سیاهی و سنگ دلی ای کاش که از همسفرانت بودیم کو سیصد و سیزده جوانمرد تا مهدی منتظر در آید کو دیده منتظر که مهدی از چهره نقاب بر گشاید رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چونان نماند و چنین نیزهم نخواهد ماند بیا سپیده صادق , بیا حضور سحر که می چکد زغمت از دو دیده خون جگر از آن شبی که شرار تو غمگسار من است سپند سوخته دل نام مستعار من است بیا که می شود از چشمت استعاره گرفت ز آسمان نگاهت گل ستاره گرفت بیا بیا که عقابان قفس گرفتارند تمام آینه ها داغدار زنگارند بیا که جهان بی تو عرصه تنفس نیست مجال دیدن آفاق و سیر انفس نیست حضور آب ز کام تو وام می گیرد لب عطش ز لبت التیام می گیرد هجوم عطر بهار از کف تو می جوشد بیا که باغ به دست تو سبز می پوشد
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:33  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
محرم ماه الفت با جنون است چراغ کوچه هايش بوي خون است محرم حرمت خون است و خنجر تلاطم مي کند حنجربه حنجر دل من فدای دو دست اباالفضل به قربان چشمان مست اباالفضل ربود از همه ساقیان گوی سبقت به چوگان دل ناز شست اباالفضل غم ِ زهرا مرا سوز درون داد دم ِ حيدر به من شور جنون داد حسين آمد به زخم دل نمک ريخت مرا با شور عاشورا در آميخت مرا سودای زینب در به در کرد نصیبم جرعه ای خون جگر کرد ز فرط تشنگي بي تاب گشتم عطش ديدم ز خجلت آب گشتم چه ها گويم ز مَشک تيرخورده ز دست ساقي شمشير خورده به خاک افتاد مشک از دست ساقي دو عالم پر شد از بوي اقاقيمشامم پر شد از داغ شهیدان که می گردم بیابان در بیابان
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:32  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
بادهاي هرزه در دشت و دمن پيچيده اند خار و خس خود را به دامان چمن پيچيده اند خواستم دروازه باغ ِ فدک را وا کند ديدم اما باغبان را با رَسَن پيچيده اند عندليبان ناله در کنج قفس سر مي دهند باغ را درزوزه زاغ و زغن پيچيده اند غنچه مردانگي نشکفته مي ماند، مگر کسوت تهمينه را بر تهمتن پيچيده اند آسمان آبي شد از اظهار رحمت، از چه رو طوطيان، پرواز خود را در سخن پيچيده اند شهريارا چارده منزل عقوبت ديده ام چشم ما را بر در بيت الحزن پيچيده اند شيشه جان مرا الماسها درهم شکست نعره مستانه ام را در کفن پيچيده اند تير، تابوت مرا فردا مشبک مي کند نسخه مرگ مرا همچون حسن پيچيده اند «زهر» ميداني که با پرورده زهرا چه کرد؟ لاله را در برگ سبز نسترن پيچيده اند آهِ نِي داني چرا در نينوا گل مي کند؟ بوريا بر نعش هفتاد و دوتن پيچيده اند
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:31  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
ز جنوب و غرب تا شرق و شمال گشته ام در بين اشباح و رجال کيست تا از مرگ من پروا کند يا به روي غربتم در وا کند آب مي جويم وليکن در سراب کوفه بازار است اين شهر خراب مي زنم بر گرد آتش بال بال تا بنوشم شعله مرگ حلال «مرگ» آغاز جهاني ديگر است عاشقان را مرگ جاني ديگر است آن که در خون عشق بازي مي کند تا قيامت سرفرازي مي کند اي خداوندان مُـلک عافيت واليان مسند اشرافيت من يقين دارم مسلمان نيستيد چون ولي را تحت فرمان نيستيد من در اين آشفته بازار شما پرده بر مي دارم از کار شما نصرت حق را چو باور داشتم با علي دست از دهان برداشتم آه از تزوير خلق دلق پوش مردم گندم نماي جو فروش آه از اين، گرگهاي ميش خوار وين همه مستغني درويش خوار ياد دارم روزگار پيش را مردم نزديک دورانديش را هر که بارش بيش سر در پيش داشت يک گليم کهنه ده درويش داشت شيوه همسايگي در پيش بود نوش در کام همه بي نيش بود حرص مردم را اسير خويش کرد خلق را يکباره نادرويش کرد خلق دلواپس تراز ديروز خويش سرگردان از يأس هستي سوز خويش سينه ها در آتش تشويش ها هفت اقليم است و نادرويش ها موجهاي خسته سر درگمي پس چه شد حال و هواي مردمي از چه رو مردم فريبي مي کنيد با هم احساس غريبي مي کنيد اي دل آشوبان زخوف و اضطراب چرخد از خون شما، هفت آسياب اي شرارت پيشـِگان هرزه گرد در کجا بوديد هنگام نبرد در کجا بوديد وقتي جنگ بود عرصه بر شيران عالم تنگ بود اي کمند اندازها از پيش و پس توسن سرکش نگردد رام کس دام بر چينيد ما مرغ دليم ماهي گرداب و دور از ساحليم مابه صيد طور مولا رفته ايم در پناه او به بالا رفته ايم يوسف والا زکنعان دور کرد چشم ظاهربين ما را کور کرد ليک چشم باطن ما را گشود هر چه را ديديم جز مولا نبود گفت فحشا در کجا آيد پديد گفتمش در کوچه هاي بي شهيد بي شهيدانند بي سوزو گداز بر سر سجاده هاي بي نماز بي شهيدان را غم ليلا کجاست سوز و اشک و آه و وايلا کجاست کوچه ما بوي مجنون مي دهد بوي اشک و آتش و خون مي دهد بوي مجنون مست مي سازد مرا در پي ليلي مي اندازد مرا نام ليلي بردم، آرامم گريخت هفت بندم بند بند از هم گسيخت شيعيان فرهنگ عاشورا چه شد پرچم خون رنگ عاشورا چه شد کيست تا پرچم به دوش خون کشد شيعه را از خواب خوش بيرون کشد گفت مولا کل ارض کربلا شيعه يعني غربت و رنج و بلا شيعه بي درد زخم بي نمک بس کن اين يا لـَيتـَني کـُنتُ مَعَک کربلا غوغاست، ساز و برگ کو ظهر عاشوراست، شور مرگ کو کربلا گفتم کـَران را گوش نيست ورنه از غم بلبلي خاموش نيست بلبلان چهچه ز ماتم مي زنند روز و شب از کربلا دم مي زنند هر نظر بر غنچه اي تر مي کنند يادي از غوغاي اصغر مي کنند گفت بابا بي برادر مانده اي بي کس و بي يار و ياور مانده اي گر تو تنهايي بگو من کيستم اصغرم اما نه اصغر نيستم خيز و اسماعيل را آماده کن سجده شکري بر اين سجاده کن اي پدر حرف مرا در گوش گير خيز و اين قنداقه در آغوش گير خيز و با تعجيل مي دانم به بر بر سر نعش شهيدانم ببر تشنه ام اما نه بر آب فرات آب مي خواهم ولي آب حيات آب در دست کمان دشمن است تير آن نامرد احياي من است آتش اقيانوس را آواز داد آخرين ققنوس را پرواز داد خون اصغر آسمان را سير کرد خواب زينب را چه خوش تعبير کرد آه زينب سر به محمل مي زند کاروان را زخم بر دل مي زند اي پرستار پرستوهاي من مرهم زخم تکاپوهاي من اي زبان صدق و تصديق صفا اولين بيمار چشمت مصطفي عصمت زهرا، عزيز مرتضي در تو جاري رستخيز مرتضي عصر عاشورا علم در دست توست کرسي و لوح و قلم در دست توست غنچه ها را گر چه پرپر کرده ام کوله بارت را سبکتر کرده ام ظهر عاشورا که زير خنجرم دست بگشا سايه افشان بر سرم شيعه يعني امتزاج نار و نور شيعه يعني راس خونين در تنور شيعه يعني هفت وادي اضطراب شيعه يعني تشنگي در شط آب کيست اين ساقي که بي دست آمدست کز سبوي تيغ سر مست آمدست آب گفتم سينه ها بي تاب شد خيمه ها از آه و آتش آب شد آب گفتم تشنگي بيداد کرد کودکم بي تاب شد فرياد کرد بر زبانش شعله آه و عطش شد زتير کين گلويش آبکش آفتاب از روي زين افتاده است مشک آبش بر زمين افتاده است
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:30  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم علي جان کوفيان غيرت ندارند که فرمان تو را گردن گذارند علي جان کوفيان خفت پذيرند که دامان بلندت را نگيرند علي جان، کوفيان با کياست جدا کردند دين را از سياست به نام دين سرِ دين را شکستند دو بال مرغ آئين را شکستند به پيشاني اگر چه پينه دارند ز فرزند تو در دل کينه دارند چو بنچاق فدک را پاره کردند غزالان ِ تو را آواره کردند شغالان، شيرها را سر بريدند کبوتر بچـّگان را سر بريدند
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:29  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
اي خماران را شرابي سوخته ما عطشناکيم و آبي سوخته بي تو در چاهيم و آهي آتشين دردي از دور و طنابي سوخته دوش ديدم خيمه هايي را به خواب شعله گون در پيچ و تابي سوخته از حرارت سوختم آبي کجاست چشم حسرت ماند و خوابي سوخته خشکسالي مي تپد از شش جهت آسمان دارد سحابي سوخته ذوالجناح آمد وليکن بي سوار خسته با زين و رکابي سوخته کاروان بر باد گويي مي رود غرق ماتم در نقابي سوخته مي رود تا شام در بهت غروب بر سر ِ ني آفتاب سوخته
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:28  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم آفتاب شيعه از مغرب درآ بار ديگر سر زن از غار حرا يا محمد «لن تراني» تا به کي اينچنين در پرده خواني تا به کي از چه رو در پرتو خورشيد وحي کـُند گرديده است تيغ امر و نهي بت پرستان ترکنازي مي کنند با کلام الله بازي مي کنند تيغ برکش تا تماشايت کنند تا که نتوانند حاشايت کنند پاک کن از دامن دين ننگ را اين عروسکهاي رنگارنگ را با تو در آئينه ليل و نهار بازتاب ديگري دارد بهار کربلا بيت الحرامي ديگر است حاجيانش را مرامي ديگر است نيّتش ترک سر و پا گفتن است در پي اش تکبير در خون خفتن است از حرم تا قتلگه سعي صفاست رد پاي اهل بيت مصطفي ست عيد اضحي، ذبح اکبر را ببين کعبه در خون شناور را ببين اي جوانان بني هاشم، چرا بر نمي داريد تابوت مرا؟ تاک تا کِـي سَر کند در آفتاب تا ز شاخ و برگ او جوشد شراب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:25  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
مرا دست قضا در چاه انداخت قدر قصر مرا در مصر پرداخت خدا داند كه من آگه نبودم به سير اين تماشاگه نبودم چه شبها تا سحر بيدار بودم بساط دل به خاكستر گشودم گرفتم ساغري از دست مستي تعالله چه مستي و چه دستي خروش باده از دست صمد بود پر از ذكر هوالله احد بود به سكر عشق تا جايي رسيدم كه حتي مستي خود را نديدم هر آنكس اين چنين چشمي گشايد ببيند آنچه در ديدن نيايد سليمان يك نظر افكند بر مور شدم روشن به نور چهارده نور زبانم شعله شد آهم اثر كرد شب تاريك كنعان را سحر كرد نسيم رحمت از مشرق در آمد سپيده سر زدو ظلمت سر آمد مرا بايك رسند بيرون كشيدند جمالم را ولي در خون كشيدند سپس با ريسمان كفر بستند به يك درهم حضورم را شكستند همان قومي كه رويم را خريدند قباي آبرويم را دريدند از آن روزي كه در خون پر گشودم به دار الكفر ممنوع الورودم اگرچه از ديار خويش دورم وليكن بر مصيبتها صبورم اگرچه آبرويم پايمال است كلامم يوسف مصر كمال است شبي از روزن زندان درآيد نشستم تا كه دوري ديگر آيد كنون در مصر سرگرم نمازم برآنم تا كه بر كنعان بتازم زبان تيغ بيرون از تيام است گهي در سجده گاهي در قيام است يكي گويد سراپا عيب دارم يكي گويد زبان از غيب دارم نميدانم كه هستم هرچه هستم قلم چون تيغ ميرقصد زدستم نه دعبل نه فرستغ نه كميتم ولي كن خاك پاي اهل بيتم
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:24  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم منو نيمه شبهاي از جنس نور شرابي زميناي سبز حضور منو ساقي و ساغري دلپذير شرابي پر از ذكر غم غدير شرابي كه بوي علي ميدهد مرا خلق و خوي علي ميدهد مرا در گلستان دين مي برد به گلزار عشق و يقين مي برد به هر شهر و دياري پا نهادم به ذكر نام ساقي لب گشادم كه ذكر نام ساقي عين مستيست مي وحدت مي ساقي پرستيست مرا رسواي عالم كرد ساقي سرا پا شور حالم كرد ساقي بشارت باد بر رندان سر مست چنان مستم كه ساقي گيردم دست شبي از قيد نام ونان گذشتم وصيتنامه اي با خون نوشتم نوشتم فقر ارث مادرم بود كه همچون سايه او بر سرم بود موحد را لباس فقر زيبد نه آن دلقي كه مردم را فريبد لباس فقر كشكول و ردا نيست تجمل كار مردان خدا نيست به جان عارفان رند آگاه نباشد باده جز فقر الي الله بلوغ خوش نويسي حق نويسيست مقيد خواني و مطلق نويسيست خوشا آنان كه از او مينويسند زخط و خال و ابرو مينويسند الفبا ريزه خوار مكتب اوست تمام نقطه ها خال لب اوست قلم تا وحي را بال و پر آمد نماز كاتبان سنگين تر آمد خوش آن كاتب كه در هفتاد منزل مركب ساخت از خاكستر دل مركب گر چه در صورت سياهيست قلم كوبنده جهل و تباهيست قسم بر آيه هاي سوره تين منم سرحلقه در دار المجانين مجانين گرد من پروانه گردند كه شايد همچو من ديوانه گردند من آن شمعم كه در مستي بسوزم بسوزم تا جهاني بر فروزم من آن شمعم كه خاموشي ندارم كه سر بر پاي مولا ميگذارم من آن مستم كه جز مستي ندانم به جز مستي در اين هستي ندانم به مستي قبض وبستي در ميان نيست كه مستان را غم سود وزيان نيست مرا دست وزبان در رهن ساقيست كه آن ساقي نظر باز است وباقيست خوش آن ساقي كه لطفش بي دريغ است اگر چه ساغرش همسنگ تيغ است گلوي ساغرش نوش آفرين است سبوي باورش هوش آفرين است منم آن رند مست لاابالي به هرجامش شوم حالي به حالي گهي دردم گهي درمان دردم ولي با خوش دائم در نبردم به عزم نفس خود شمشير بستم به يك ضربت دل خود را شكستم من آن آواره تهمت نصيبم كه حتي در خيال خود غريبم خروس عرشم اي اهل خرابات نمي بافم قباي شك وتامات از آن رو در دوعالم نيك بختم كه بي دلق و ردا و پوست سختم به دوشم خرقه كشكول عيب است كه كشكولم پر از اخبار غيب است به نامحرم نشايد راز گفتن زطرززخمه ها با ساز گفتن نشايد پا نهادن در گليمم پر جبريل سوزد در حريمم نمي دانم چه دارم در سر امشب زدم ديگر به سيم آخر امشب ز آهم صد هزاران ناله خيزد بيابان در بيابان لاله خيزد زموج ناله ام ارش الهي شود در بحر حيرت همچو ماهي اگر آهي كشم طوفان برآيد امان از آتشي كز جان برآيد بسوزاند زمين و آسمان ر نگه دارد تكا پوي جهان را منيت را اگر از خود براني ببيني آنكه گويد لنتراني به دنبالش چهل منزل دويدم زخود بي خود به پاي دل دويدم كه سالك گر چهل منزل نبيند حقيقت را به چشم دل نبيند وصالش هيچ دور از دست رس نيست نيازي به بيابان جرس نيست زبانت را به ذكرش منحصر كن به جاي خويش او را منتشر كن كه هر نفسي كه حق را بنده گردد صفات الله در او زنده گردد بيا اي نفس . حق را بندگي كن زنورش تا قيامت زندگي كن ريازت خانه اش نهي تبراست ضيامت خانه اش امر تولاست اگر مرد رهي پيش آي زين راه جسارت كن بگو اني الي الله منو امرو توو گوش و شنيدن تماشا خانه اسرار ديدن منو تيغو توو گردن نهادن در اين حيرت خم از ابرو گشادن منو آتش توو خود را شكستن فضاي سينه را آينه بستن بگيري گر گريبان جهان را تواني يافت اسرار نهان را
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:23  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم اي وطن دختران غيرتمند شيرخوار تو خواهران منند در تماشاي ظهر آتش و خون خواهرانم برادران منند خواهرانم برادران غيور شاه غم تشنه خروش شماست شائن ولعصر عصر عاشوراست ودر اين عصر علم به دوش شماست خواهرانم حجاب تيغ شماست تيغ خود را زكف نياندازيد شرف زن به حفظ عصمت اوست خويش را از شرف نياندازيد در خيابان چهره آرايش نكن ازجوانان سلب آسايش نكن زلف خود از روسري بيرون نريز در مسير چشمها افسون نريز ياد كن از آتش روز معاد طره گيسو نده در دست باد خواهرم ديگر تو كودك نيستي فاش تر گويم عروسك نيستي خواهرم اي دختر ايران زمين يك نظر عكس شهيدان را ببين خواهر من اين لباس تنگ چيست پوشش چسبان رنگارنگ چيست پوشش زهرا مگر اين گونه بود پدرم گفت پسر جان زن اگر زن باشد شير در خانه و در كوجه و برزن باشد پدرم گفت كه اي دخت نكو بنيادم زلف بر باد نده تا ندهي بر بادم هدف دشمن سنگ افكن پيشاني ماست كسب جمعيتش از زلف پريشاني ماست پدرم گفت گل از رنگ لعابش پيداست وزن مومنه از طرز حجابش پيداست
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:22  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم ببوسم خاك پاك جمكران را تجلي خانه پيغمبران را مرا از غم به مشهد را دور است اگر چه خواهرت سنگ صبور است فداي عصمت معصومه گردم كه ايوانش سراپا غرق نور است مرغ دلم راهي قم ميشو در حرم امن تو گم ميشود عمه سادات سلام العل روح عبادات سلام العليك كوثر نوري به كوير قم آب حيات دل اين مردمي عمه سادات بگو كيستي فاطمه يا زينب ثانيستي از سفر كربلا آمدي يا كه به دنبال رضا آمدي من چه كنم شعله داغ تورا درد وغم شاه چراغ تورا كاش شبي مست حضورم كني باخبر از وقت ظهورم كني كاش جاروكشي صحن نصيبم ميشد دل من خادم مولاي قريبم ميشد ميدوني ميخوام چيكار كنم ميدوني ميخوام كجا برم ميخوام براي كفترا يه خورده گندم ببرم اونجا كه گنبدش طلاست با کفتراش پر بزنم دوسش دارم امامه در خونشو در بزنم بعضي شبا توخونمون بابام به مادرم ميگه ميخوام برم امام رضا به خدا دلم تنگه ديگه بابام ميگه امام رضا مريضا رو شفا ميده دواي درد مردمو از طرف خدا ميده ميخوام برم به مشهدو يه هفته اونجا بمونم توحرم امام رضا نماز حاجت بخونم بهش بگم امام رضا مريضا رو شفا بده دواي درد مردمو از طرف خدا بده
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:21  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم تا كي به انتظار تو بنشينم وقت است تا قيام تو برخيزم آه اي فروغ ديده مظلومان بايد به احترام توبرخيزم وقتي جهان به ذكر تو سرمست است در هركجا به نام توبرخيزم من خانه زاد حيدر كرارم در ظل مصددام تو برخيزم هرجا كه تيغ فتنه شرر بارد چون تيغ بي نيام تو برخيزم عدل است اگر به صور تو سر بر كنم يا خاك بي حضور تو بر سر كنم اي قبله قبيله حق جلوه كن تا ترك قاف و قافله يك سر كنم اي آفتاب چشمه اي از چشم تو يك شب نباد بي نظرت سر كنم انصاف نيست چشمه خورشید را با چشم روشن تو برابر كنم از رخ نقاب در افكن كه من خورشيد را به پاي تو پر پر كنم تيغي مرا سپار كه از برق آن اين شوره زار تيره منور كنم در خون سپاه خسم بد انديش را از نيل تا فرات شناور كنم
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:20  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم ساقی سرمست ما دیوانه نیست سرگذشت انبیا افسانه نیست انچه در دستور کار انبیاست جنگ با مکر و فریب اغنیاست چیست در انجیل و تورات و زبور آیه های نور و تسلیم و حضور جمله ادیان ز یک دین بیش نیست جز الوهیت رهی در پیش نیست خانقاه و مسجد و دیر و کنشت هرکه را دیدم به دل بت می سرشت لیک در بتخانه دیدم بی عدد هر صنم سرگرم ذکر یا صمد یا صمد یعنی که ما را بشکنید پیکر ما را در آتش افکنید گر سبک گردیم در اتش چو دود می توان تا مبدا خود پرگشود
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:19  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم هر روز به روز پیش می پیچم چون پیله به گرد خویش می پیچم در دایره بی عبور میگردم افسوس که بی حضور میگردم تا مرگ چگونه گام بردارم یا سر به کدام شانه بگذارم هرگز نرسد به دامنت آهم آهم یعنی که دست کوتاهم ماییم بهانه ی می و مستی اسرار درون هسته ی هستی سریم و هزار پرده تو در تو صد وادیه طی نکرده رویارو بر شاخه ی تاک آب میگردیم یک چله به خم شراب میگردیم در خمره شراب خانگی داریم خضریم که جاودانگی داریم ما چله به چله ی کمان بستیم تیریم که خود به خود زخود جستیم صبحیم که در افق نمایانیم آغاز هزار خط پایانیم در سرخترین دقایق افتادیم داغیم که بر شقایق افتادیم بر دوش هزار زخم این جاده پیشانی ما به راه افتاده هر چند که نقش بسته ی خاکیم لولاک لما خلقت الافلاکیم هر چند چو قطره بی سر و پاییم ما قطره ی متصل به دریاییم هر آینه در مقابل دریا رودیم روانه تا دل دریا
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:17  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم میرسد از راه مردی از دیار آشنایی بر زبانش مهربانی در نگاهش روشنایی روشنایی می دهد خورشید را برق نگاهش می گزارد آسمان هر روز پیشانی به راهش می رسد مهدی به دستش تیغ سرخ اقتدار لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:15  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم هفتاد دو ماه و ظهر عاشورا شق القمر امام را ديدم هفتاد دو و پشت آسمان خم شد وقتی کمر امام را ديدم هفتاد و دو زبح و يک خليل الله در عزم خليل حق خلل هرگز در سير و سلوک فی سبيل الله تعظيم به هيبت هبل هرگز در هلهله ی بتان هر جايی اينگونه که ديد خود شکستن را افروخت شراره ی ستم سوزی آموخت ره زخويش رستن را بنگر حرکات نور اعظم را در ورطه ی تشنگی تلاطم کرد هفتاد و دو کشتی نجات آورد هفتاد و دو نوح وقف مردم کرد هفتاد و دو کاروان و يک سالار هفتاد و دو باهه (ميدان) روبرو دارد گاهی ز تنور و گاه بر نيزه با امت خويش گفتگو دارد آن اسوه ی پاک باز ميگويد آنان که ز راز مرگ آگاهند در دشت جنون زپا نمی افتند بر مرکب خون هماره(همواره) در راهند هفتاد و دو صف فشرده چون پولاد هفتاد و دو قبضه موم در يک مشت هفتاد و دو سر سپرده ی مولا تسليم اشاره های يک انگشت انگشت اشارتی که او دارد فردا به مصاف ميبرد ما را گر شيوه ی نو پريدن آموزيم تا قله ی قاف ميبرد ما را فردا که ز نيزه می دمد خورشيد فردا که خروس مرگ ميخواند ار خنجر و مرگ حجله ميبنديم ما را چو عروس مرگ ميخواند هفتاد و دو لحظه لحظه ی پرواز هفتاد و دو کربلای پی در پی هفتاد ودو لحظه ی سر افرازی سرهای بريده خون چکان بر نی
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:14  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم چیست درویشی به جز فانی شدن در دل گرداب طوفانی شدن موج ورزیدن به بحر کائنات تشنه ماندن بر لب آب فرات گر تو درویشی دمی اندیشه کن سیره ی آل علی را پیشه کن شاهد اقبال در آغوش کیست کیسه ی نان و رطب بر دوش کیست کیست آن کس کز علی یادی کند بر یتیمان من امدادی کند دست گیرد کودکان درد را گرم سازد خانه های سرد را ای جوانمردان جوانمردی چه شد شیوه ی رندی و شبگردی چه شد شیعگی تنها نماز و روزه نیست آب تنها در میان کوزه نیست کوزه را پر کن زآب معرفت تادراو جوشد شراب معرفت باده ی مما رزقناهم بنوش ینفقون بنوش و در انفاق کوش هم بنوش و هم بنوشان زین سبو لن تنالل بر حتی تنفقوا جستجویی کن سبوی باده را شستشویی کن به می سجاده را ای مسلمان زاده بعد از هر اذان رکعتنی تنهی عن الفحشا بخوان گر نمازت ناهی از منکر شود از اذانت گوش شیطان کر شود هر سحر دست نیایش باز کن بی خود از خود تا خدا پرواز کن بال مرد حق بود دست دعا لیس للانسان الی ما سعی حرف حق را از محقق گوش کن از لب قرآن ناطق گوش کن گوش کن آواز راز شاه را صوت اوصی کم بتقوالله را بعد از آن بشنو ونجمع امرکم تا شوی آگاه بر اسرار خم خم تو را سرشار مستی می کند بی نیاز از هرچه هستی می کند هر چه هستی جان مولا مرد باش گر قلندر نیستی شبگرد باش سیر کن در کوچه های بی کسی دور کن از بی کسان دلواپسی ای خروس بی محل آواز کن چشم خود بر بند و بالی باز کن شد زمین لبریز مسکین و یتیم ما گرفتار کدامین هیاتیم با یتیمان چاره لا تقهر بود پاسخ سائل فلا تنهر بود دست بردار از تکبر وزخطا شیعه یعنی جود و انفاق و عطا ای که هر دم دم زحیدر می زنید بر یتیمان علی سر می زنید بر یتیمان علی پرداختن بهتر از هفتاد مسجد ساختن یا علی امروز تنها مانده ایم در هجوم اهرمن ها مانده ایم یا علی شام غریبان را ببین مردم سر در گریبان را ببین گردش گردونه را بر هم بزن زخم های کهنه را مرهم بزن مشک ها در راه سنگین می روند اشک ها از دیده رنگین میروند مشکهای خسته را بر دوش گیر اشک ها را گرم در آغوش گیر
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:13  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم زهرا اگر نبود محمد یتیم بود پر و بال نخل سبز ولایت عقیم بود زهرا اگر نبود علی همسری نداشت در آسمان سوخته بال وپری نداشت از هرچه غیر پاکی و خوبی جداست او آینه تمام نمای خداست او زینب اگر نبود شهادت غریب بود عالم ز شور کربلا بی نصیب بود پس واضع است قطره چو دریا نمی شود یعنی زنی چو زینب و زهرا نمی شود ای خواهرم بکوش چو بانو امین شوی یعنی نگین حلقه این سرزمین شوی ای قوم سر نهاده به دامامان کیستید آشفته اید بی سر وسامان کیستسد آیا ندیده اید که مردان بسیجی اند با چشم بسته گوش به فرمان کیستید غیر از بسیجیان که سپر کرد سینه را وقتی که با هجوم نظامی طرف شدید آتش بیار معرکه غرب گشته اید با پختگان جنگ به خامی طرف شدید محصورانتخاص و نفاق و شرارت است کالای تلخ قافله سوز دکانتان آتش به جانتان که ز تقوا بریده اید اندیشه های سمی تان نوش جانتان ای غرب باوران پی غصب حکومتید گوساله های فلسفه در تور میبرید یا در پی جدای دین از سیاستتید این آرزو چو خاطره در گور میبرید ای بردگان هرزگی سلطنت طلب ما زنده ایمو دوره مشروطیت گذشت اینک بسیج سینه سپر روبرویتان هرچند تیغ مکر شما کند و کهنه کشت خیل یلان همواره به پا ایستاده اند در قامت رشیده مردان نشست نیست وقتی بسیج طابع حکم ولایت است اندر مصاف اهریمن او را شکست نیست ما ایم از طبار شهیدان کربلا بر جبهه طلاطم ما داغ ننگ نیست ما فتنه را به سرخی خون دفن میکنیم ما را به دفن مکر شمایگان درنگ نیست مردان روزگار شبیه خون نمی خورند وقتی که علاج واقعه در خون تپیدن است هنگام رقص مرگ من آتش به پا کنید فولاد را علاج عطش آب دیدن است ای در کمین نشسته شیران روزگار چندیست در حوالی ما زوزه میکشید در خاک خون گرفته ما بوسه میکشید جز انهدام نسل شما هیچ چاره نیست در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:12  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم با زکنم راز سه مظلومه را فاطمه و زینب و معصومه را فاطمه زن بود ولی نور بود جلوه حق بود که مستور بود آی فرستاده ی ما شاد باش شاکر منظومه ی ایجاد باش ما به تو آیینه عطل کرده ایم کوثر تسکینه عطا کرده ایم کوثر تو مایه تسکین توست بعد تو او قائمه ی دین توست خلق چو پرسند زتو کیست او فاش بگو کوثر جاریست او هر كه دم از آل علي ميزند باده به جام ازلي ميزند جزبه ساقي چو به ميخانه زد قرعه به نام من ديوانه زد صبر و بلا را به هم آميختند در عطش ساغر ما ريختند جرعه اول كه زدم سوختم آتش وخون از جگر افروختم سينه من سوخته سينه ايست شعله خاكستر آينه ايست سينه زهرا تب توحيد داشت كان شرف شيره خورشيد داشت شير نبود آنچه در اين سينه بود شربتي از كوثر آينه بود فاطمه آينه حيدر نماست فاش بگو فاطمه شير خداست آينه در آينه تكثير شد آينه خنديد و جهانگير شد فاطمه خود كيست نمود علي كيست علي فاطمه منجلي فاطمه اي مذهب و آيين من آينه روشني دين من فاطمه اي سيده كائنات چشم دو عالم ز رخت گشته مات خلق ز وجدت به وجود آمدست بر در مجدت به سجود آمدست فاطمه ای مادر آزادگی ای تو صمیمانه ترین سادگی فاطمه ای نقش نگین خدا آب حیات دل و دین خدا همسر و همتای علی جز تو نیست منشع نور ازلی جز تو نیست مرغ دلم زمزمه سر ميدهد ناله يا فاطمه سر ميدهد در نظر همسر دور از پدر فاطمه پر پر شد در پشت در پر پر كردن گل ياس را كيست كه چرخاند دس داس را پنجه زينب نتواند هنوز فاطمه ای بود و نبود علی مادر گلهای کبود علی خداوندا قیامت رفت از یاد که پیمان با امامت رفت از یاد چو امت با امامت قهر کردند به مینای ولایت زهر کردند حسن بی هم دل و بی هم زبان شد اسیری همسری نامهربان شد کا ش می شد هم ره باد صبا پر کشم تا آستان مجتبی گوش بسپارم به آه و ناله اش شکوه های داغ چندین ساله اش شکوه ها از تلخی زخم زبان تلخ تر از امت نا مهربان ساقی امشب ساغر زهری بده لطف پنهان در دل قهری بده عاقبت زخم زبانم می کشد امت نامهربانم می کشد غربت من عصر عاشورا بود در اسیری زینم تنها بود مرغ دل یک بتم دارد دو هوا گه مدینه می رود گه نینوا این اسیر بند قاف و شین و عین گاه می گوید حسن گاهی حسین می پرد گاهی به گلزار بقیع می نشیند پشت دیوار بقیع می نهد سر بر سر زانوی دین اشک ریزان در غم بانوی دین عرضه می دارد که ای شهر رسول در کجا مخفی بود قبر بتول از تمام نخلها پرسیده ام آری اما پاسخی نشنیده ام با امیر المومنین روحی فداک آسمان را دفن کردی زیر خاک آه را در دل نهان کردی چرا ماه را در گل نهان کری چرا یا علی جان تربت زهرا کجاست یادگار غربت زهرا کجاست تا ز نورش دیده را روشن کنم بر مزارش شعله ها بر تن کنم آه از آن ساعت که آتش در گرفت جام را از ساقی کوثر گرفت یا پهلویش نمازم را شکست فرصت راز و نیازم را شکست آه زهرا تا ابد جاری بود دست مولا تشنه یاری بود چون علی شد بی کس و بی هم نفس گفت یا زینب به فریادم برس
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:10  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم می سزد کز نفس روح خدا یاد آرم و ز ایثار تمام شهدا یاد آرم ای جهان پرشده از نعره گلگون شما برجها سربه فلک میکشد از خون شما برجهایی که به سر مطبخ گردون دارند وبه غارت شدگان قصد شبیخون دارند چیست این تندر وحشت که به راه افتادست شعله حرص گروهی به رفاه افتادست ناله شب زدگان را چه کسی مسئول است جزمه آیا به پرستاری شب مشغول است اسب این قوم مرفع به کجا میتازد جزبه شکمبارگی ای دل به چه میپردازد زکجا آمده این قوم که غربالین است این عروسی که به هر شب به دو صد کابین است غرب در فلسفه ی سر به گریبانی ماست توسعه توسعه ی بی سرو سامانی ماست ذات آبادی این شهر خراب است ای دل شهر در قبظه ی فرهنگ سراب است ای دل ساز انصاف در این پرده ز کوک افتادست که به پیشانی دین چین و چروک افتادست پاس ناموس در این پرده تجمل دارد نقش جوراب زنان هم گل و بلبل دارد شیر مردان رها گشته علم بر گیرید لوح محفوظ غریب است قلم بر گیرید تا بسیجی به تن زخمی خود جان دارد مرز اسلام در این ملک نگهبان دارد تا بسیج است علی یکه و تنها نشود بسته ی فتنه ی انواع رسنها نشود
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:9  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم مسلمان نمايان تكنو كرات ره آوردتان چيست جز منكرات شما گر نماينده مردميد چرا ماتو مبهوت وسردرگميد شمايي كه دين را به نان ميدهيد كجا در ره عشق جان ميدهيد نمايندگاني كزين امتند خدا باور و تشنه خدمتند اگر خشم ديني ملايم شود در اين سرزمين غرب حاكم شود الا اي عارفان بي معارف جهان انديشه گان شبهه عارف اگر فرهنگتان فرهنگ دين است چرا آهنگتان كفر آفرين است شما گر پيرو خط اماميد چرا دلبسته ميز و مقاميد فضاي باز يعني بي حياي در انظار عمومي خود نمايي فضاي باز يعني نانجيبي تظاهر سازي و مردم فريبي كه ميدان داد اين نوكيسه ها را حمايت كرد اين ابليسه ها را سر افرازان براي سر فرازي ضرورت دارد آيا برج سازي
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:7  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم قسم بر انشقاق فرد منشق زمین خالي مباد از حجت حق خميني حجت حق بر زمين بود امين دين حق المرسلين بود خميني رفت فرزندش علي هست خدارا شكر بر امت ولي هست من ماندمو گوشه اي دلي تنگ با دفترخاطراتي از جنگ اي جنگ چه شد چكار كردي در كام امام زهر كردي اي مرز ميان مرد و نامرد گر مرد رهي دوباره برگرد آنان كه به غرب ميشتابند خائن به امام و انقلابند اي آنكه به غرب ميگريزي با غرب چگونه مي ستيزي اي بيخبر از سياست و دين بس كن سر جاي خويش بنشين اي تير و كمان به كف گرفته مولاي مرا هدف گرفته اي خون به دل امام كرده در نفي ولي قيام كرده اي عمر گران به باد داده دل در كف قوم عاد داده آيا خبر از معاد داري ؟ اينك دشمن زبان دراز آمد آن راه كه رفته بود باز آمد او افعي زخم خورده را ماند دندان به هم فشرده را ماند باز آمد تا زما عنان گيرد نگزاريمش دوباره جان گيرد باز آمد و فتنه زير سر دارد غافل كه خليل ما خبر دارد غافل كه بسيج را هلاكي نيست از جبهه بوق جنگ باكي نيست چون دست خدا فشرد دستم را نظاره نمي توان شكستم را بر دشمن هرچه هست بر من نيست خزيان و غم شكست بر من نيست من دست خدا در آستين دارم چون ساعقه خشم راستين دارم بر سينه ابر طبل ميكوبم تا كيسه رعد را بر آشوبم اي رهبر حق شناس و آگاهم تا لحظه مرگ با تو همراهم امروز منم چو چنگ در چنگت آينه روشن دل تنگت امروز من و تو هردو دل تنگيم بر شانه خاك آسمان رنگيم اي تير مرا بگير در مشتت بنواز به سر حلقه انگشتت مضرابم زن كه در سرور آيم كز زخمه تو به شوق و شور آيم مضرابم زن كه ناله ها دارم آتش ز فقان لاله ها دارم امروزكه راه عشق پر پيچ است حكم آنچه تو ميكني دگر هيچ است ما منتظريم تا محرم گردد هنگامه امتحان فراهم گردد ما ميدانيم تيغ حلقوم شما يك مو ز سر علي اگر كم گردد
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:5  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحم الرحیم گفت خداوند جهان آفرین بنده من لا ... الکافرینقوم به حج رفته بالانشین لکه ننگید به دامان دین پشت به آداب خدا کرده اید این چه دکانیست که وا کرده اید دین که متاع سر بازار نیست سیم و زر و درهم و دیتار نیست دین را با دنیا تعیین کنید این چه مزاحیست که با دین کنید رشوه مگر ناقض آیات نیست نفی احادیث و روایات نیست در نظر صائب اهل یقین عین ... آمده نفس است دین نفس اگر میل حکومت کند حتی با عقل خصومت کند دین ز کف عقل برون می شود فرق علی غرق به خون می شود های ی ی ی مگر صاحب دین مرده است حافظ قرآن مبین مرده است میرسد از راه سواری عرب صاحب آزاده تیغ دو لب میرسد از راه سواری غریب نصر من الله و فتح قریب صاعقه بر گرده طوفان سوار بر کف او شعشعه ذوالفقار
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:4  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم آن شب كه بتان نماز خواندند مارا به حريم راز خواندند بر كف كف و بر لبانشان كف از دلبر دلنواز خواندد دستي به در نياز برديم با غمزه خود به ناز خواندند مطرب به ره عراق ميزد در گوشه اي از حجاز خواندند ما شيعه آل مصطفي ايم آينه كربلا نماييم اي تشنه شهيد سر بريده دل از سر و از پسر بريده در ظهر عتش مگر چه ديدي كز جام جهان نظر بريدي اي آب حيات دين احمد اي كشتي امت محمد تو نوح تمام ما سوايي تاج سر عرش كبريايي حب تو اقامه نماز است ذكر تو همم آره دلنواز است اي ناز تو بهترين سرآغاز چشمي به نياز ما بيانداز يك چشمه نگر نماز مارا پر كن قدح نياز مارا چشم تو شراب خانه ماست اين مستسي مي بهانه ماست از روز ازل نياز منديم بر جام لب تو آزمنديم اي لعل تو گوهر تبسم بگشاي لب از سر تبسم اي راه نماي ره نوردان مارا خس وخار راه نگردان سوگند تورا به لن تراني كين قافله را زخود نراني تيريم كه بسته بر كمانيم لطفي كه يه چله در نمانيم لنگيم فتاده بر كف تور وز لحظه ديدن تو مسرور گفتيم كه شعله شجر كو گفتي كه گدازه جگر كو آنكس كه زخود عبور دارد آينه به شمع تور دارد ماييم غريب و غرق درديم دنبال تو در كجا بگرديم در ره گذر اميد و بيميم در حسرت يك تپش نسيميم اي زمزمه نسيم برخيز مارا به هواي خود بر انگيز اي رايحه تو روح پرور موج نفس تو نوح پرور ماييم و هزار موج سركش دريا دريا خروش وآتش ماشعله پيچ و تاب داريم كز داغ تو التهاب داريم اين شعله هجوم ناله ماست آبيست كه در پياله ماست روزي كه به ماپياله دادي تعليم فغان وناله دادي جاني كه به ما نواله كردي ما را به غمت حواله كردي اي خواجه كه واجب والوجودي آندم كه كسي نبود و بودي گفتي كه به ناله مستمندي بر گريه عاشقان بخندي خرسندي تو به زاري ماست چشم تو به اشك جاري ماست اي اول وآخر زمانه اي ظاهر غايب از ميانه خود ميداني كه هرچه هستيم در دايره از مي تو مستيم تا از نفست وجود داريم سر بر خاك سجود داريم ما را پس از اين محمدي كن سرخوش به شراب احمدي كن هرچند دهان بسته داريم از درد دلي شكسته داريم ماييم خراب سازش تو محتاج دمي نوازش تو هرچند كه سر به سايه نقصيم لطفي كه ميان خون برقصيم در فصل به خون تپيدن ما دستي بگشا به چيدن ما اي كاش كه در غمت بميريم كز چشم تو خون بها بگيريم اي روح مباشران توحيد سرحلقه ناشران توحيد اي خال تو نقطه نبوت اي خط تو مستحق مروت اي چشم تو چشمه هدايت جان همه جهان فدايت اي سايه فكنده بر سر خاك لولاك لما خلق تو افلاك فردا كه به حشر ره سپاريم چشمي به شفاعت تو داريم اي ساقي باده الهي سرمست اراده الهي مارا مددي كه مست گرديم بيرون ز هر آنچه هست گرديم تا خرقه عقل را بسوزيم صد شعله ز عشق بر فروزيم ما را به نسيم يا د بسپار خاكسترمان به باد بسپار
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:2  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم كربلا لبريز عطر ياس شد نوبت جانبازي عباس شد بازوانش مرگ را بيتاب كر د تيغهاي تشنه را سيراب كرد تا كنون عباسها را ديده اي بوسه اي از دست آنها چيده اي بنگر اين مستان آتش خورده را بازوان تير وتركش خورده را اي صبا از ما بگو با كربلا اي نماز ما به خاكت مبتلا تا به كي دور از تودر خود سوختن چشم بر راه نسيمت دوختن يا جنون كن راه خود را باز كن يا مرا آماده پرواز كن بر سر ني زلف ما را تاب ده ماهيان را رخصت گرداب ده آنچنان كن تا نماند بر زمين از وجودم غير آهي آتشين
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:0  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم زهره منظومه زهرا حسين كشته ي افتاده به صحرا حسين دست صبا زلف تورا شانه كرد بر سر ني خنده مستانه كرد كيست لب خشك ترك خورده ات چشمه اي از زخم نمك خورده ات روشني خلوت شبهاي من بوسه بزن بر تب لبهاي من تازغم غربت تو تب كنم ياد پريشاني زينب كنم آه از آن لحظه كه بر سينه ات بوسه نشاندند لب تيرها آه از آن لحظه كه بر پيكرت زخم كشيدند به شمشيرها آه از آن لحظه كه اصغر شكفت در هدف چشم كمانگيرها آه از آن لحظه كه سجاد شد هم نفس ناله زنجيرها قم به حج رفته به حج رفته اند بي تو در اين واديه كج رفته اند كعبه تويي كعبه بجز سنگ نيست آينه اي مثل تو بيرنگ نيست آينه رهگزر صوفيان سنگ نصيب گذر كوفيان كوفه دم از مهر و وفا ميزدند شام تورا سنگ جفا ميزدند كوفه اگر آينه ات را شكست شام از اين واعقه طرفي نبست كوفه اگر تيغ وتبرزين شود شام اگر يكسره آذين شود مرگ اگر اسب مرا زين كند خون مرا تيغ تو تضمين كند آتش پرديس نبرد مرا تيغ اجل نيز نبرد مرا بي سر و سامان توام يا حسين دست به دامان توام يا حسين جان علي سلسله بندم نكن گردم از خاك بلندم نكن عاقبت اين عشق هلاكم كند در گذر كوي تو خاكم كند تربت تو بوي خدا ميدهد بوي حضور شهدا ميدهد ساقي لب تشنه لبي باز كن سفره نان و رطبي باز كن شمعه از درد دلت باز گو نكته اي از نقطه آغاز گو قوم به حج رفته چو باز آمدند بر سر نعشت به نماز آمدند قوم به حج رفته تورا كشته اند پنجه به خوناب تو آوشته اند سامريان شعبده بازي كنند نفي رسولان حجازي كنند مشعر حق عظم منا كرده اي كعبه شش گوشه بنا كرده اي تير تنت را به مصاف آمد است تير سرت را به طواف آمد است كيست شفا بخش دل ريش ما مرحم زخم و غم و تشويش ما كيست بجز ياد دل روي تو سجده به محراب دو ابروي تو بر سر ني زلف رها كرده اي با جگر شيعه چه ها كرده اي باز كه هنگامه بر انگيختي بر جگر شيعه نمك ريختي كو كفني تا كه بپوشم تنت تا گيرم دامنه دامنت حج تو هر چند كه تخير داشت لاكن هفتاد و دو تكبير داشت آري هفتاد و دو لبيك گو عظم وضو كرده به خون گلو اينان هفتاد دو قربانييند كه از اسر باده تو فانييند هم نفسان حج حسيني كنيد پيروي از راه خميني كنيد حج حسيني سفري سرخ بود احرامش بال وپري سرخ بود حج حسيني سفر كربلاست نيت آن قربت رنج و بلاست
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 8:55  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم الا ساقي مستان ولايت بهار بي زمستان ولايت از آن جامي كه دادي كربلا را بنوشان اين خراب مبطلا را چنان مستم كن از يكتا پرستي كه از آه بسوزد ملك هستي هزاران راز را در من نهفتي ولي در گوش من اينگونه گفتي ز احمد تا احد يك ميم فرق است جهاني اندر اين يك ميم قرق است يقينن ميم احمد ميم مستيست كه سرمست از جمالش چشم هستيست ز احمد هر دو عالم آبرو يافت دمي خنديد هستي رنگ وبو يافت اگر احمد نبود آدم كجا بود خدا را آيه اي محكم كجا بود چه ميپرسند كين احمد كدام است كه ذكرش لذت شرب مدام است همان احمد كه آوازش بهار است دليل خلقت ليل ونهار است همان احمد كه فرزند خليل است قيام بت شكنها را دليل است همان احمد كه ستارالعيوب است دليل راه الام القلوب است همان احمد كه جانش جان وحي است به دستش زلفقار امر و نهي است همان احمد كه ختم الانبياء شد جناب كنت كنزالمخفيا شد همان اول كه اينجا آخر آمد همان باطن كه بر ما ظاهر آمد همان احمد كه سر مستان سرمست بخوانندش ابوالقاسم محمد محمد ميم حا و ميم دال است تدارك بخش عدل و اعتدال است محمد رحمت ال لعلمين است شرافت بخش صد روح ال امين است محمد پاك و شفاف و زلال است كه مرعات جمال زولجلال است محمد تا نبوت را بر انگيخت ولايت را به كام شيعيان ريخت ولايت باده غيب و شهود است كليد مخزن سر وجود است محمد با علي روز اخوت ولايت را گره زد بر نبوت محمد را علي آينه دار است نخستين جلوه اش بر زولفقار است به جز دست علي مشكل گشا كيست كليد كنت و كنزن مخفيا كيست كسي جز او توانايي ندارد كه زخم شيعه را مرحم گذارد غدير اي باده گردان ولايت رسولان اللهي مبطلايت ندا آمد ز محراب سماوات به گوش گوشه گيران خرابات رسولي كز غدير خم ننوشد رداي سبز بعثت را نپوشد تمام انبيا ساغر گرفتند شراب از ساقي كوثر گرفتند علي ساقي رندان بلاكش بده جامي كه ميسوزم در آتش مرا آينه صدق و صفا كن تجلي گاه نور مصطفي كن هميشه مادر ياد علي بود كنيز عشق اولاد علي بود
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 8:54  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم بسیج ای دست و بازوی ولایت خط سرخ عزل تا بی نهایت تورا نشناختن حق ناشناسیست تعارض با تو کفر وناسپاسیست بسیجی سست و بی حال است آیا زبان غیرتش لال است آیا بسیجی از چه رو خاموش ماندی زبان بستی سراپا گوش ماندی نمی بینی مگر دجاله هارا سرود شوم نفی لاله ها را ببین نشخوار صبح وشامشان را طنین طعنه و دشنامشان را علی را بی عدالت نام دادند ولایت را وکالت نام دادند به سر اندیشه هایی خام دارند ولی داعییه اسلام دارند کدام اسلام اسلامی که مرده ست سرتسلیم بر شیطان سپرده ست بسیجی سست و بی حال است آیا زبان غیرتش لال است آیا بسیجی طابع اسلام ناب است لقایش تیغ سرخ آفتاب است کدام اسلام اسلام حسینی که جاری شد زلبهای خمینی نگه کن بلبلان این چمن را بلوچ وترک و ترکمن را بسیجی شیعه و سنی ندارد به فرمان ولی سر می گذارد خمینی گفت سر گردان نباشید اسیر دست نامردان نباشید
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 8:53  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم الا مسها که در گرد و غبارید به اکسیر ولایت دل سپارید طلا آنوقت طلای ناب گردد که در حرم ولایت آب گردد نماز بی ولایت بی نمازیست تعبد نیست نوعی حقه بازیست ولایت چیست در خون قوطه خوردن کلید سینه بر مولا سپردن حسین ابن علی در خون شناکرد مرا با این حقیقت آشنا کرد ولایت بی بلا معنا ندارد نجف بی کربلا معنا ندارد ولی ظاهر وباطن کجایی نقاب از چهرخود کی میگشایی بیا موعود هنگام قیام است جهان مجذوب یه جو التیام است زمان لبریز شوق و انتظار است زمین بر رجعتت امیدوار است بیا امشب شب قدر است مارا علم دار تو در سطح است مارا
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 8:52  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم از آن بترس که روزی جمل دوچرخه شود اسیر پنجه امواج راین کرخه شود زنان فاجعه پا در رکاب بگزارند دوباره از سر زنها حجاب بردارند برادرم پدرم خواهرم به هوش آیید گر از قبیله موجید به خروش آیید که گفته است در این واقعه فسخ باب شود ز آتشش جگر اهل دین کباب شود کسی که در نفس غرب استحاله شود به پنجه نفس غربیان مچاله شود به جای آنکه همه ساله سوی مکه روید بجاست گر نظری سوی فکه روید مگر نه آنکه حسین از حجاز بیرون زد اقامه کرد نمازی که درخیمه در خون زد هنوز بوی شهید از هویزه می آید صدای ناله قرآن ز نیزه میآید شب شهادتم اسپند و عود برگیرید زنعش سوخته ام بوی دود برگیرید اگرچه در سفر من عطش فراوان است که باک بدرقه راهم آب و قرآن است فرشته گان عطشم را به آب می شورند قبار نعش مرا با گلاب می شورند برادر خواندها تبعیدی طاغوت بر دوشم هنوزاز ضربت شلاقتان آهنگ می نوشم در این وادی پی نعش برادر زاده میگردم به دنبال صدای مردمی آزاده میگردم مراهرچند بارهجرتی صد ساله بر دوش است غم قربت ندارم کین بیابان کاروان جوش است برادر خواندهاجنگ جمل در پیش رو داریم سخن کوتاه میدان عمل در پیش رو داریم اگرنظم نوین هر پرده در خون میکشد مارا شهادت از گلوی غرب بیرون میکشد مارا رها میگردد آخرزلف ما بر نیزه ها در باد فرو میپاشد از هم هفت بند غرب قربت زا
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 8:51  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم از ذکر علی مدد گرفتیم آن چیز که میشود گرفتیم در بوته ی آزمایش عشق از نمره ی بیست صد گرفتیم دیدیم کرایت علی سبز معجون هدایت علی سبز درچمبر آسمان آبی خورشید ولایت علی سبز از باده ی حق سیاه مستیم اما زحمایت علی سبز شیرین شکایت علی زرد فرهاد حکایت علی سبز دستار شهادت علی سرخ لبخند رضایت علی سبز در نامه ی ما سیاه رویان امضای عنایت علی سبز یا علی در بند دنیا نیستم بنده ی لبخند دنیا نیستم بنده ی آنم که لطفش دائم است با من و بی من به ذاتش قائم است دائم الوصلیم اما بی خبر در پی اصلیم اما بی خبر گفت پیغمبر که اتخال سرور فی قلوب المومنین اما به نور نور یعنی اتشار روشنی تا بساط ظلم را بر هم زنی هر که از سر سرور آگاه شد عشقبازان را چراغ راه شد جاده ی حیرت بسی پرپیچ بود لطف ساقی بود وباقی هیچ بود مکه زیر سایه ی خناس بود شیعه در بند بر العباس بود حضرت صادق اگر ساقی نبود یک نشان از شیعگی باقی نبود فقه شمشیر امام صادق است هر که بی شمشیر شد نالایق است فای فیض و قاف قرب و های هو(فقه) می دهد بر اهل تقوا آبرو گر چه تعلیمات مردم واجب است تزکیه قبل از تعلم واجب است تربیت یعنی که خود را ساختن بعد از آن بر دیگران پرداختن یک مسلمان آن زمان کامل شود که علوم وحی را عامل شود نص قرآن مبین جز وحی نیست آیه ای خالی زامر و نهی نیست با چراغ وحی بنگر راه را تا ببینی هر قدم الله را گر مسلمانی سر تسلیم کو سجده ای هم سنگ ابراهیم کو ساقی سرمست ما دیوانه نیست سرگذشت انبیاء افسانه نیست آنچه در دستور کار انبیاست جنگ با مکر و فریب اغنیاست چیست در انجیل و تورات و زبور آیه های نور و تسلیم وحضور جمله ی ادیان زیک دین بیش نیست جز عبودیت رهی در پیش نیست خانقاه و مسجد ودیر و کنشت هر که را دیدم به دل بت می سرشت لیک در بتخانه دیدم بی عدد هر صنم سرگرم ذکر یا صمد یا صمد یعنی که ما را بشکنید پیکر ما را در آتش افکنید گر سبک گردیم در آتش چو دود میتوان تا مبداء خود پر گشود ای خدا ای مبداء و میعاد ما دست بگشا بهر استمداد ما ما اسیر دست قومی جاهلیم گر چه از چوبیم و از سنگ وگلیم ای هزاران شعله در تیغت نهان خیز و ما را از منیت وا رهان ای خدا ای مرجع کل امور باز گردان ده شبم درتور نور در شب اول وضو از خون کنم خبس را از جان خود بیرون کنم سر دهم تکبیر تکبیر جنون گویمت انا علیک الراجعون خانه ات آباد ویرانم مکن عاقبت از گوشه گیرانم مکن بنگر یک دم فراموشم کنی از بیان صدق خاموشم کنی ما قلمهاییم دردست ولی کز لب ما میچکد ذکر علی ذکر مولایم علی اعجاز کرد عقده ها را از زبانم باز کرد نام او سر حلقه ی ذکر من است کز فروغ او زبانم روشن است گر نباشد جذبه روشن نیستم این که غوغا میکند من نیستم من چو مجنونم که در لیلای خود نیستم در هستی مولای خود ذکر حق دل را تسلا می دهد آه مجنون بوی لیلا می دهد جان مجنون قصد لیلایی مکن جان یوسف را زلیخایی مکن
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 8:49  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم آنان که امام را پذیرفتند اسلام قیام را پذیرفتند شب بود وغم و سكوت و سنگيني سنگين خوابان اسير خود بيني شب بود و كوير كوفه در پروا صد بام پر از شگوفه در پرگار اين حلقه ننگ تنگتر مي شد دامان زمين ز ننگ تر ميشد ناگاه زمين ستاره باران شد رعدي زد و آتشي نمايان شد از چله غيب آرشي آمد پيري شيري كمان كشي آمد پيري كه دلش جوانتر از ما بود بر ما هم مهربان تر از ما بود از پشت كمانيش كمان برداشت آنگاه كه سر به آسمان بر داشت بر شانه ابر ماه را ميديد پايان شب سياه را ميديد با ما سخن از اشاره ها ميگفت از سوختن ستاره ها ميگفت آن پيرقلندر جماراني ميگفت ز روزهاي طوفاني ميگفت عبور كار مردان است آتش در راه رهنوردان است اي خسته دلان كه درد دين داريد سر بر سر زانوي زمين داريد امروز دگر تقيه جايز نيست بي خطبه شقشقيه جايز نيست در آتش وخون سمندري بايد در دشت جنون قلندري بايد ايمان دارم كه ناجوانمرديم گر از سر عهد خویش برگرديم ما سينه به تيغها سپر كرديم آن يك دو سه شام را سحر كرديم گفت عاشق از بلا نپرهيزد از ساقي كربلا نپرهيزد من رندم از بلا نپرهيزم در آتش و خون به رقص بر خيزم آن ساقي تشنه تشنه بر ياريست آري عطشش به خون من جاريست خونش به عطش هنوز ميجوشد آب از آهش كبود ميجوشد آهش زدل تنور مي آيد از دور صداي نور مي آيد آمد گه شادماني اي مردم آن وعده آسماني اي مردم اي زنده دلان ظهور نزديك است هنگام ظهور نور نزديك است آن ماه به چاه رفته باز آيد قائم به اقامه نماز آيد او كيست همان كه عدل ميزان است کوبنده كل دين ستيزان است او كيست همانكه سخت مي تازد تاكفر نفاق را براندازد اي امت سر فراز مرگ آگاه خون خواه حسين ميرسد از راه مهدي نظري به ما عنايت كن مارا به صراط خود هدايت كن ای مرهم زخم بال جانبازان در هم شکننده زبان بازان از ذکر لب تو کام میگیرم با یاد تو التیام می گیرم مهدی اگر از منتظرانت بودیم چون دیده نرگس نگرانت بودیم با این همه رو سیاهی و سنگ دلی ای کاش که از همسفرانت بودیم کو سیصد و سیزده جوانمرد تا مهدی منتظر در آید کو دیده منتظر که مهدی از چهره نقاب بر گشاید رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چونان نماند و چنین نیزهم نخواهد ماند بیا سپیده صادق , بیا حضور سحر که می چکد زغمت از دو دیده خون جگر از آن شبی که شرار تو غمگسار من است سپند سوخته دل نام مستعار من است بیا که می شود از چشمت استعاره گرفت ز آسمان نگاهت گل ستاره گرفت بیا بیا که عقابان قفس گرفتارند تمام آینه ها داغدار زنگارند بیا که جهان بی تو عرصه تنفس نیست مجال دیدن آفاق و سیر انفس نیست حضور آب ز کام تو وام می گیرد لب عطش ز لبت التیام می گیرد هجوم عطر بهار از کف تو می جوشد بیا که باغ به دست تو سبز می پوشد
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 8:43  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم ديدار را به صبح قيامت حواله كرد مارا دچار ماتم هفتاد ساله كرد محمد خدا نيست آينه اوست كه گنجينه عشق در سينه اوست يا محمد منبري آماده كن ابلاغ را دين ما كامل نخواهد شد الا در غدير هركس به ولايت علي شك دارد با مادر خوش در ميان بگذارد هرگز نبرم دست طلب سوي كسي غير از سر سفره ي علي نان نخورم چرا بهر روزي شوم مضطرب و يرزقنو من حيث لا يحتسب در رهگذر زمان دويدم مظلوم تر از علي نديدم ديده ام از فرق دو تاي علي وقت نماز است ولاي علي پدر وقتي اذان ميگفت غم داشت صداي دلنشينش زير وبم داشت هميشه ذكر مولا بر لبش بود كه مولا مايه تاب وتبش بود پدر ميرفت سوي جانمازش كه بالا تر برد دست نيازش پدر مي گفت با يك حال غمگين اغثني يا غياس المثتغيثين
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 8:38  توسط جواد احمدی
|
بسم الله الرحمن الرحیم با همهی لحن خوشآوائیم در بهدر کوچهی تنهاییام ای دو سه تا کوچه زما دورتر نغمهی تو از همه پرشورتر کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی کاش که همسایهی ما میشدی مایهی آسایهی ما میشدی هر که به دیدار تو نائل شود یکشبه حلّال مسائل شود دوش مرا حال خوشی دست داد سینهی ما را عطشی دست داد نام تو بردم، لبم آتش گرفت شعله به دامان سیاوش گرفت نام تو آرامهی جان من است نامهی تو خطّ امان من است ای نگهت خواستگه آفتاب بر من ظلمتزده یک شب بتاب پرده برانداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم ای نفست یار و مددکار ما کی و کجا وعدهی دیدار ما… دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد به مکّه آمدم ای عشق تا تو را بینم تویی که نقطهی عطفی به اوج آیینم کدام گوشهی مشعر، کدام کنج منا به شوق وصل تو در انتظار بنشینم روا مباد که بر بندهات نظر نکنی روا مباد که ارباب جز تو بگزینم چو رو کنی به رهت، درد و رنج نشناسیم ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ساعت 8:30  توسط جواد احمدی
|
|